خرید بک لینک
احوال باب میل نیست

میترسم

از اینکه دوباره برگرده حال بدم

دارم حسش میکنم...اومدنشو

اما من منتظرش نبودم، براش دعوت نامه نفرستاده بودم

شاید امشب اشک ها بخوان خودی نشون بدن

شاید بی قرارن

شاید...

برچسب: قراری, نویسنده: رها فرهادی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:41

سر شب داشتم آش میخوردم و اقای پدر با حالتی اخم آلود گفت بسه دیگهشکل علامت تعجب شده بودم، اخه دفه اولی بود تو عمرم که بابا میگفت بسه و نخور و...این چیزا من هرچقد دلم خواست آش خوردم: وقتی که مامانجون و افسانه رفتن مامان گفت حاضر شید بریم بیرون، گفتم چه خبر؟ گفت شام. یکم سرم درد میکرد اما برای اولین ب

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

خداااااا مرسی که انقد خوب شدمرررررسی که بالاخره اتفاق خوب میفته جیییییغ من چقد خوشحالم هوراااااااااااااا ذوق مرگی شبانه وایییییی عروسی اونم از نوع...اصن نمیدونم چی بگم میلاد خیلی بی ذوقی ولی مرسییی که خبر دادی رفتم مامانو از اتاقشون صدا زدم بهش گفتم دعوام کردی که چرا ولی تو اصن نمیفهمی که من الان دا

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

هه پست قبل شاید تنها نوشته ی من با اون حس بود

نمیفهمم اصن چرا انقد ذوق مرگ بودم

کلا مزدوج شدن بقیه خوبه

+یه بیرونِ خوب با دوست جان،سینما(اکسیدان)،و یه عالمه راه رفتنو خستگی! بعدش درست کردن کیک نسکافه ای!

+آراد رو امروز کشتن:(

+آخر هفته مسافرت!

+کمبود خواب دارم در حد مرگ

+چقدر اتفاقا زیادن و چقد حسش نیس نوشتن

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

یه مدلی بود،قبلا،تو نوشتن

دوس تر میداشتمش(نمیدونم واقعا چرا بیشتر دوسش داشتم نه)

الان شده تقویم گونه

اینش مهم نیس اما اینکه برام دوس داشتنی نیس خیلی مهمه

+این چند خط بعد از صد خط نوشتنو پاک کردن حاصل شد هه

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

چقد تورو دوس دارم

فقط تورو دوس دارم

تو هرجوری باشی

خوب یا بد تورو دوس دارم

با این دل وامونده

که پیش تو جامونده

که میتپبه واست

من فقط تورو دوس دارم

#سیناشعبانخانی

_____________________

و دوباره صبح و دوباره پنجره

از دیشب هزار بار اومدم بنویسم و جمع نشده

به جاش آهنگی که دارم از دیشب گوش میدم:)

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

ماحصل یا به قول بعضیا که بلد نیستن ماه عسل هزار بار نوشتنو ثبت نکردن این شد که جمعه رو هستیم همینجا چون میخوان عقد کننو پدر هم گویا احوالش بهتره...و قضیه صحبت کردن میلاد هم میفته برای بعد از سفر. و... امشب با آقای برادر رفتم بیرون! تقریبا اولین بار بود که اینجوری باهم میرفتیم بیرونبه من که خیلی چسبی

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

پندانه:رفیق خوب نیس، هرچیزی شبیه به رفیق حتی، یه روزی میرن و نیستن دیگه، و اگه به این رفتنه عادت نداشته باشی رو مخته هربار رفتنِ یکی که بودنش رو دوس داشتی، تازه رفتن هم داریم تا رفتن

اومدم بنویسم خوبه که دنیای من خلوته دیدم نخیر، زیادم خلوت نیس، بدجور هم بودن هاش با کیفیته، چه جدایی های عظیمی در راه است...

اه اه اه

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

به من گفته فلش فلان طور آماده کن

رفتیم خونشون میگن فلش اوکی شده

اومدم خونه پیام دادم چرا وقتی فلش هست من بیارم؟

میگه من خودم بهشون گفتم آهنگ حله شما کارتو انجام بده خواهرجان

+نگرانه و منم نگران کرد ولی مجبورم بگم انشالله چیزی نمیشه...اما میترسم خیلی هم زیاد

+هرجایی لباس مناسب خودشو بپوش توروخدا

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

جمعه ۱۳ مرداد از روز های سخت اما فوق العاده دوس داشتنی:)من بی خوابی زده بود به سرم و با وجود چشم دردی که به علت نخوابیدن سراغم اومده بود اما تلاش برای خواب بی فایده و زجر اور:) تا ظهر و بعد یه سر برای چیدن میز رفتنو... عصر به بعد هم فقط هیجان و شادی و... این طرف یه اتاق فاجعه، با کلی کار، برای ساعت

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

وقتی کسی دلش رفتن میخواد

اون دنیا هم یکی از گزینه هاست...

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

از اون دسته مواردی که باعث میشن من از مردن بترسم اینه که اتاقم در وضعیت فاجعه واری قرار داشته باشهاز خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون تا یک ساعت قبل اینجا شبیه فاجعه بود اما خب به دلیل اینکه شب احتمالا دخترعمه که قراره اینجا بمونه تو اتاق من میخوابه(و چقدر سخت) من بر آن شدم که وضع رو از فاجعه به دست

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

دلم برای نوشتن تنگ شد یهوامروز تولد اقای پدر هستو تصمیم دارم سورپرایز کنم بابا رو اما نمیدونم چه اتفاقی خواهد افتاد معجزه!!!!ی این روزای من پودر سبوس گندم هست که بالاخره خاتمه داده به ریزش موهام،عاولیه دوس داشتم بیام از اون شبی که تو اتاقم مهمون داشتم بنویسم که نشد،همین بس که مهمونمون زیادی گرمایی ب

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

تو معشوقه ی دیوانه ی پر شورو شرم باش

فقط یار منو یار منو یار خودم باش

این آهنگ از دیشب n بار تکرار شده،نمیدونم چرا انقد دوسش دارم

+کلی نوشتنی که خدا حسشو بده نوشته میشن:)

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

حوصله نیست واسه طولانی نوشتن،یادداشت

+سالگرد-تصادف-فشارخون

+اون خانومی که پسرش فوت کرده بود

+کمردرد

+حسین-کربلا-شفا

+یه عالمه سوال جواب دادم ولی زیاد ازارم نداد،پوست کلفت

+لثه هام !ارتودنسی

+ظهر مهمون-عمه ها

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

یه موجودی اگر رشدو نمو پیدا کنه و به دنیا بیاد و اگرررر پسر باشه که من بعید میدونم،اسمش میشه آراد، هه بله،امشب هم مثل ۱۸ فروردین ۹۴ غافلگیر شدیم،خبر اومدن نی نی اکثر اوقات خوشحال کننده س اما حواشی زیاد دارهآرادجانِ فرضی،امیدوارم مامانت به سرش نزنه کاری کنه که تو نیای،امیدوارم اگر خواستی بیای این مدت

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

پست قبل رو نمیشد پیوند زد به یک حال بدحال بدی که نمیخوام بیاد ولی به زور میخواد بیاد منه زیادی حساس شده،که با چرت ترین چیزا بغضی میشم خانواده ی پر مشکل پدری...مشکلات بعضاً حل نشدنی و وحشتناک چرا بلد نیستم فکر نکردن رو؟ چرا انقد این دو روز بد بود؟ خسته ام از مطلع شدن های بیخودی وقتی میگم نمیخوام کسی

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

یه اقای برادر دارم که چند روز پیش باهم دیجی کالا گردی میکردیم گفتم عه اینا چه خوشکله

بعد الان زنگ در خونه رو زدن و همون گردنبند و گوشواره و انگشتر رو اورد بالا و روز دختر مبارک:)

عشقولی تر از این برادر هم داریم مگه؟؟؟؟

*روز دختر مباااااااااارک*

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

آراد دو ماهه س،صدای قلبشم شنیدن...مامان که تلفنو قط کرد گفتم چی شد گفت...از اینکه مامانجون از وقتی اومده خونه همش داره گریه میکنه و از اینکه مرغ اونا یه پا داره! از اون لحظه قلبم اومد تو دهنم،استرس گرفتم،دلم یه جوری بود، گفتم خودم باهاش حرف میزنم اما من از واکنشش میترسم...یه عالمه پیام و اسکرین شات

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 10:14

صفحه بندی